نسخه پی دی اف

خاطره‌بازی با پرویز خرسند شریعتی گفت: من کجا استادِ خرسند بودم؟!

در بخش «ناداستان» قصد داریم روایت‌هایی از زبان یا درباره اهالی ادبیات و اندیشه ارائه کنیم. در گام نخست، خاطره‌ای کوتاه از پرویز خرسند، نویسنده و روزنامه‌نگار مشهدی و یار غار دکترعلی شریعتی، پیش‌رویتان می‌گذاریم. این خاطره از کتاب در دست انتشار «دفتر خاطرات» (دربردارنده خاطره‌هایی از پرویز خرسند) انتخاب شده که سیدخلیل حسینی، آن را گردآوری و تألیف کرده و نخستین‌بار برای انتشار در اختیار روزنامه شهرآرا قرار داده است. پرویز خرسند سال١٣١٩ در مشهد زاده شد.او که نوشتن را از نوجوانی و در دهه٣٠ آغازیده بود، سال‌ها ویراستار و سردبیر آثار و نشریه‌های حسینیه ارشاد و از سال ١٣۵٨ تا ١٣۶٠ نخستین سردبیر هفته‌نامه «سروش» بود. خرسند بعدها در مشهد به کانون نشر حقایق اسلامی (استاد محمدتقی شریعتی) پیوست. وی در سال١٣۴١ تحت تعقیب قرار گرفت و به یک روستا گریخت. کتاب نایاب «برزیگران دشت خون» حاصل آن خلوت است. در دهه۵٠ کتاب‌های او در عرصه ادبیات مذهبی، حادثه‌ای به شمار می‌آمد. نگاه متفاوت و نثر محکم و فاخر، مهم‌ترین وجوه امتیاز این قلم بر آثار پیشین و مهم‌ترین دلیل توجه اهل ادب بود. بعدها کتابی هم با عنوان «پیغام زخم» مشتمل بر نوشته‌های او -که سبکی است میان نثر و شعر نو- چاپ شد. خرسند پس‌از آن به شرح ادبی «نهج‌البلاغه» پرداخت، اما بعدها در گذر زمان خانه‌نشین شد و به تدریس نثر ادبی در خانه خود و پرورش شاگردان پرداخت. از مهم‌ترین کتاب‌های او می‌توان به «برزیگران دشت خون»، «آنجا که حق پیروز است»، «مرثیه‌ای که ناسروده ماند»، «هابیل و قابیل»، «من و یگانه و دیوار»، «زبان گفتن و گوش شنیدن» و جز این‌ها اشاره کرد. و اینک خاطره‌ای کوتاه از پرویز خرسند که یادی کرده از شادروان دکتر علی شریعتی...
﷯ ﷯ ﷯
خوب به یاد دارم شب عاشورای سال‌١٣۵٠‌شمسی مقاله شهید همه اعصار -هابیل و قابیل- را نوشتم. در ابتدا نمی‌دانستم چگونه شروع کنم، اما بعد گویی در کوران حوادث قرار دارم. صدای باد، صدای شلاق و تازیانه و... که «بر صفیر اولین تازیانه‌ای که فرا رفت و فرود آمد و بر پوست لختمان خطی از خون کشید، کدامین گوش گواهی داد؟» بر قلمم جاری شد و بی‌وقفه شروع به نوشتن کردم؛ مثل اینکه کسی به من دیکته می‌کرد و من می‌نوشتم، بدون اینکه یک خط‌خوردگی در نوشته اولیه من باشد.
روز بعد درست در ظهر عاشورا در حسینیه ارشاد این نوشته را خواندم. قرار بود نخست من مقاله خود را بخوانم و پس از آن دکتر شریعتی سخنرانی کند. آقای میناچی مثل همیشه تذکر داد که وقت شما فقط ۵ تا ١٠‌دقیقه است، اما خواندن آن بیش‌از ۴٠دقیقه به طول انجامید. وقتی به اتاق فرمان برگشتم، دیدم دکتر نشسته و سرش را روی زانو خم کرده است. متوجه حضور من نشد. یکی از دوستان -درست به یاد ندارم آقای تفقدی یا مرحوم حسین صبحدل- گفت از چنین استادی چنین شاگردی باید! دکتر به خود آمد. سرش را بلند کرد؛ چشم‌هایش خیس اشک بود؛ معلوم بود به‌شدت گریسته است. برافروخته گفت: من کجا استاد او بودم! خرسند سال‌ها قبل از اینکه من از پاریس برگردم و با هم آشنا شویم، شروع به نوشتن کرده بود و...
به طرف من آمد و مرا بوسید و رفت.

itbaran.ir شرکت داده پردازی باران شرق توس