نسخه پی دی اف

گزارشی از دیدار با خانواده شهیدان حسن و علیرضا رمارم؛ شهدا نشانه استقلال کشورند

حمیده وحیدی: سرزده توی فضای مجازی گم می‌شوم. تمام تلاشم از چندین و چند مرتبه جست‌و‌جوی نام شهیدان حسن و علیرضا رمارم، به پیداکردن تعدادی عکس قدیمی و تاریخ نصفه ختم می‌شود. سال شهادت دقیقا مشخص است، اما روز و ماه تولد هیچ‌یک ثبت نشده است؛ گویی فضای مجازی هم از وقتی شانه‌اش به شانه آدم‌ها خورده و از صفحه مانیتور به گوشی تلفن همراه نقل‌مکان کرده، فراموش‌کاری را یاد گرفته است! با یک حساب سرانگشتی می‌فهمم علیرضا رمارم، اگر بین ما بود در سال‌٩٧ می‌توانست تولد پنجاه‌سالگی‌اش را جشن بگیرد و حسن رمارم مرز پنجاه‌و‌سه‌سالگی را رد کرده بود. برادر بزرگ‌تر چهارشانه است و سبیل قیطانی دهه‌شصتی، قیافه‌اش را مردانه‌تر کرده است، اما علیرضا هنوز شیطنت نوجوانی را توی نگاهش دارد و چشم‌هایش می‌خندد و معصومیت و مهربانی توی نگاهش چشمک می‌زند. لباس چهارخانه ریز به تن دارد که توی عکس سیاه و سفید نمی‌فهمم چه رنگی است. حالا قرار است با داشتن دو تصویر و دو تاریخ نصفه‌و‌نیمه و دو اسم، به‌سراغ خانواده‌ای برویم که هر دو چشم و دلشان را قربانی راه نوادگان ابراهیم(ع) کرده‌اند، آن هم درست در سی‌و‌سومین سالگرد شهادت علیرضا رمارم.
بوی نان تنوری، زودتر از شمردن پلاک‌ها، منزل شهیدان رمارم را نشان می‌دهد. نانوایی پایین خانه، حکم تأیید نشانی را دارد. قرص‌های گرد خمیر را توی دستان شاطر می‌بینم و نان تازه هر بار توسط یکی از اهالی محل از زیر تابلوی آبی‌رنگ «شهیدان رمارم» می‌گذرد. یک طبقه روی نانوایی ساخته شده است. سادگی پرده‌های توری سفید قبل از ورود، روزگار بی‌آلایش ساکنانش را خبر می‌دهد.
پله‌ها را یکی‌یکی بالا می‌روم. تر‌و‌تمیزی راهرو به چشم می‌آید. گویی عید چند‌روزی زودتر به این خانه آمده است. گلدان‌های ریز و درشت شمعدانی و اطلسی، برگ‌انجیری و عبایی، از همان پشت در ورودی هال، سر صحبت را با آدم باز می‌کنند. دوربین عکاس، از کیفش بیرون می‌آید. یکی از گل‌ها قد بلندی کرده و سایه‌اش را روی همه انداخته است.
چیزی نمی‌گذرد که چهره مادر شهید، از پشت انبوه گلدان‌های سبز نمایان می‌شود. شبیه علیرضاست. نمی‌دانم سی‌و‌سه سال پیش، وقتی پسر با مادرش خداحافظی کرد و رفت، چهره مادر به همین اندازه شکسته بود یا نه؟ سلام و احوالپرسی‌مان تکراری نیست. گلدان‌های شمعدانی و اطلسی کار خودشان را کرده‌اند و خیلی زودتر از هر تعارفی، ما را با هم صمیمی می‌کنند. حرفمان بعد از سلام به گل‌ها ختم می‌شود و از بهار تازه‌رسیده به این خانه می‌گوییم. میز مستطیلی چهار‌متری، زیر گلدان‌ها قرار دارد و دل‌کندن از بوی خوششان، کار چندان آسانی نیست.
دل‌دل می‌کنم تا توی همان اتاق ورودی بنشینم، اما مهمان‌نوازی مادر، حکمی دیگر می‌دهد. اتاق بغلی مهمان‌خانه است. عکس‌های شهیدان رمارم، همان‌هایی که قبل‌تر در جست‌و‌جوی گوگل دیده‌ام، به دیوار نصب‌اند. با هر قدمی که در اتاق بر‌می‌دارم، چشم‌های علیرضا را می‌بینم که انگار آمدنمان را دنبال می‌کند.
نمی‌دانم چرا جمله اول همیشه برایم بین صحبت از سردی و گرمی آب و هوا گم می‌شود. انگار می‌خواهم از آب و خاک و خورشید و باران کمک بگیرم و چیزی بپرسم تا مبادا دل مادری بعد‌از ٣٠‌سال بشکند. بالاخره اولین جمله توی یک لحظه بین تمام تعارفات به زبانم جاری می‌شود.


گذشتِ ٣٠‌سال توانسته چیزی را تغییر دهد؟ حال دلتان این روزها چطور است؟
یک هفته به عید که می‌شود، یادم می‌افتد که اسفند‌۶۴ علیرضا در سنندج شهید شد. خانه‌تکانی عید هر سال، من را به یاد او می‌اندازد. حسن، برادر بزرگ‌تر، سه سال قبل از آن، یعنی مرداد‌۶١ در عملیات رمضان شهید شد.
مادر شهید ناخواسته به رویم می‌آورد که آدم نمی‌تواند فرزندانش را فراموش کند.

پدر شهید از این مسئله راضی بودند؟ هر بار با رضایت قلبی، پسرهایتان را راهی جبهه می‌کردید؟
پدر و پسر هر دو در جبهه بودند. وقتی اولین پسرم را از دست دادم ٣٣‌سال بیشتر نداشتم. به‌تنهایی زندگی را می‌چرخاندم. کمیته انقلاب اسلامی تازه شکل گرفته بود و به‌دست مردم تجهیز می‌شد؛ حتی غذا و امکانات اولیه‌اش را اهالی هر محله تأمین می‌کردند. ما پشت جبهه کار می‌کردیم. یادم است حتی پتوهایمان را به کمیته دادم تا از آن استفاده
کنند.
سؤال سختی توی گلویم گیر کرده است، اما صداقت و سادگی مادر شهیدان رمارم، اجازه می‌دهد با خودم زودتر کنار بیایم.

تاکنون افرادی بوده‌اند که شما را به‌خاطر فرستادن فرزندانتان به جبهه سرزنش کنند‌؟
لبخند نمی‌زند. اخم هم نمی‌کند، اما صورتش از درد غمی تازه می‌شود.
امروز که جای خود دارد؛ همان زمان هم بودند کسانی که مدام ما را سرزنش می‌کردند و می‌گفتند قدر فرزندان خوب و با‌استعدادتان را ندانستید؛ اصلا چرا آن‌ها را به جبهه فرستادید؟ حتی یکی از آشنایان گفت به مادران شهید دارو می‌دهند که تا این حد صبورند! من معتقدم تاریخ شیعه در پوست و گوشت و خون ما وجود دارد. خاندان پیامبر(ص) و اهل بیت(س) برای اصلاح جامعه بعد‌از رحلت حضرت محمد(ص) از جان خودشان گذشتند. این الگو در دل ما شیعیان ریشه دوانده است. در طول تاریخ، هر وقت به این کشور حمله شد، عده‌ای جان‌فشانی کردند و از خود گذشتند و مملکت را نجات دادند. حفظ اسلام و ایران، قدمت زیادی دارد. مادران شهید برای به‌دست‌آوردن ارزشی برتر، از عزیزترین داشته‌هایشان گذشتند. آن‌ها برای احقاق شعار «هَل مِن ناصرٍ یَنصُرُنی» و به‌دست آوردن رضایت خدا و حضرت فاطمه(س) قدم برداشتند.
مادر شهید از اصلاح حرف می‌زند، از قیام امام حسین(ع) برای تغییر شرایطی که زندگی مردم
را آسان‌تر کند.

تناقص‌هایی که این روزها می‌بینید باعث نشده دلتان بلرزد و بگویید ای کاش پسرهای من هم زنده بودند؟
هر وقت دوستانش را می‌بینم، این حرف از دلم عبور می‌کند که «اگر پسرهای من زنده بودند، الان همسر، عروس، نوه و داماد داشتند.» سال‌های اول بعد‌از شهادت، بیشتر به خوابم می‌آمدند. یک بار توی خواب، هر دو پسرم را دیدم که در باغی حضور دارند، اما بیمارند. به آن‌ها گفتم: شما که خوب بودید؛ چرا تب کردید؟ جواب دادند: به‌خاطر غصه‌های دل تو. از من خواستند این‌قدر ناراحت نباشم.
گوشه چشم مادر دو شهید مدام خیس می‌شود. حالا دیگر صدایش می‌لرزد و همین، ادامه گفت‌وگو را سخت‌تر کرده است.

قبل از شهادتشان مجروح هم شده بودند؟
حسن بعد‌از عملیات آزادسازی خرمشهر به‌دلیل شرایط نامناسب بهداشتی و گرمای زیاد جنوب دچار حصبه شد. به مشهد برگشت، درمان شد و دوباره رفت. غیر‌منتظره و تلفنی از شهادتش با‌خبر شدم. هنگامی‌که پیکرش را برای وداع و تشییع به مشهد آوردند، بالای سرش رفتم و با او درد‌دل کردم. همین که بلند شدم، شهید حدود ٣٠‌سانتی‌متر نیم‌خیز شد. مردم گفتند او زنده است. اما بعد‌از بررسی هیچ علائمی از حیات در بدنش دیده نشد. همان زمان در اطلاعیه‌هایی در میدان شهدا درج شد «شهیدی برای مادرش نیم‌خیز شد».
به فاصله بین امید و نا‌امیدی فکر می‌کنم. در دقایقی که مادر به زندگی دوباره پسر دلخوش شد، چندهزار مرتبه لحظه تولد و راه‌رفتن و در آغوش کشیدنش را مرور کرده است ؟

چرا هرگز خانواده رمارم از آن روزها و شهدایشان حرفی نزدند؟ چرا این خاطرات را با مردم قسمت نکردید؟
واقعیت این است که اصلا خود آن شهدا هم راضی نبودند از اسمشان استفاده کنیم. بعد‌از جنگ تا چندسال اصلا از سهمیه‌ای استفاده نمی‌شد. وقتی خود این افراد برای هدفی متعالی قدم برداشته‌اند، نباید این اهداف را با گرفتن امتیاز از بین ببریم. این کار خیانت است. شاید هم وقتی از شهدایمان صحبت کنیم برخی‌ها فکر کنند می‌خواهیم منت بگذاریم. الان هم اگر حرفی زدیم، فقط برای این بوده که مردم بدانند اگر یکی از خواهران شهیدان رمارم در پنجمین شورای شهر مشهد حاضر شده است، صرفا برای خدمت به مردم بوده است تا راه و آرمان این شهدا ادامه پیدا کند.مادر شهید بی‌توقع‌تر از آن است که از او بخواهم از مردم مطالبه‌ای داشته باشد.

حرف دلتان بعد از این سال‌ها چیست؟
ای کاش مردم به خانواده شهدا سر بزنند و فراموش نکنند که شهدا، نشانه استقلال کشور هستند. همین که یاد شهیدمان زنده باشد، برای ما کافی است. خانواده شهدا برای خودشان چیزی نمی‌خواهند.
بر می‌خیزم. حرف‌های زیادی بین ما و خانواده شهیدان رمارم می‌ماند. لحظه خداحافظی، حال مادر بهتر است. می‌داند که مردم شهر، پسران شهیدش را فراموش نکرده‌اند.

itbaran.ir شرکت داده پردازی باران شرق توس