نسخه پی دی اف

گفت‌وگو با خانواده شهید ی که در درگیری با قاچاقچیان آسمانی شد؛ مجاهد مرزبانی

﷯ تشییع پیکر شهید جلال بهبودی طرقی روز گذشته با حضور جمعی از مردم و رئیس شورای اسلامی شهر مشهد و فرماندهان ارشد نظامی برگزار شد.
درست همان شبِ بازی مقتدرانه ایران مقابل اسپانیا، رویارویی دیگری در هنگ مرزی زابل درگرفت. این‌یکی اگرچه به‌اندازه آن مسابقه فوتبال -که البته تردیدی در جایگاه ارزشمندش نیست- سروصدا به پا نکرد، اما اهمیتش پاسداری از جان و آب و خاک و در یک‌کلام پاسداری از میهن بود. تقابلی که جان بر سر آن گذاشته شد. در درگیری مرزبانان با گروهی از قاچاقچیان مواد مخدر، دو مرزبان وطن جان باختند. یکی از این دو شهید، جلال بهبودی طرقی از اهالی محله طرق در مشهد بود. شنبه گذشته وقتی‌که هنوز پیکر این شهیدِ ٢٠ ساله را تشییع نکرده بودند، به خانه پدری او رفتیم و با خانواده داغدارش گفت‌وگو کردیم.
وارد اتاقی می‌شویم که پدر شهید آنجاست، مردی چهل‌و‌‌چند‌ساله با چهره پریشان، گوشه‌ای تنها نشسته و گویی دنیا روی سرش آوار شده است. حتی سلام کردن هم در این اتمسفرِ غم‌انگیز، سخت است، اما چاره‌ای نیست. جمعیت مردانی که جلوی در با آن‌ها مواجه شدیم به داخل می‌آیند و پایین اتاق، نزدیکِ پدر جلال می‌نشینند. همه منتظر هستند تا ما چیزی بگوییم. سکوت را می‌شکنم و از پدر جلال درباره پسرش می‌پرسم: آموزشی‌اش را در پادگان محمدرسول‌ا... بود. بعد از آموزشی به زاهدان منتقل شد و سرانجام هم به زابل و زهک. از زهک سربازها را تقسیم کردند و او را به بُرجک در هنگ مرزی زابل منتقل کردند.
پدر شهید ادامه می‌دهد: در آژانس کار می‌کنم. پنجشنبه ٣١ خرداد ساعت ٨ صبح در مسیر چهارراه مقدم بودم که گوشی‌ام زنگ خورد. شماره ناشناس بود. پشت چراغ‌ قرمز توقف کردم. کسی که تلفن کرده بود گفت: شما پدر جلال بهبودی هستید؟ گفتم: بله. گفت دیشب درگیری‌ای در پاسگاهشان اتفاق افتاد. پنج نفر بودند؛ دو نفر شهید و سه نفر زخمی شدند. بچه شما هم زخمی شده و حالش وخیم است.
مادر آرام است. نه گریه می‌کند، نه حرف می‌زند. کنار همسرش نشسته است. صورتش حزن دارد و انگار در بُهت است، اما مشخص است که پدر فشار عصبی زیادی را مقابل ما تحمل می‌کند. گاهی قلبش تیر می‌کشد. پسرش هم گاهی شانه‌های پدر را ماساژ می‌دهد و گاهی سر خواهرش را که مظلومانه اشک می‌ریزد در آغوش می‌کشد. لیوان آبی روی فرش گذاشته است و هر وقت که پدر دستش را روی قلبش می‌گذارد لیوان را به لب‌هایش نزدیک می‌کند.عموی شهیدنیز اضافه می‌کند: این پسر آن‌قدر عاشق پدر و مادرش بود که کسی باور نمی‌کرد ١١ ماه خدمت کند. همه می‌گفتند نرفته فرار می‌کند!
جمعیت زیادی که در اتاق نشسته‌اند یکدست سیاه‌پوش هستند. سرهایشان را پایین انداخته‌اند ولی گریه نمی‌کنند. مادر شهید با چادر مشکی رویش را گرفته و همان‌طور سر به زیر، به نقطه‌ای خیره شده است.
﷯مشروح کامل این گفت و گو را فردا در شهرآرا محله منطقه هفت بخوانید.

itbaran.ir شرکت داده پردازی باران شرق توس